نوشته ی ائلمان
سلام من ائلمان هستم
من وپدرم همدیگر را خیلی دوست داریم
پدرم به من وآیلین خوراکی
های قشنگی می خرد
پدرم به آیلین کفشی زیبا خرید.من به آیلین میگم کفشت را دربیار در جشن عمو
سالار میپوشی ولی خیلی عصبانی می شود
و مرا میزند
.من وخانوادام برای
من لباس نتونستم بخریم من خیلی ناراحت شدم
ولی پدرم خبر مژده ای داد
و من خیلی
خوشحالشدم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



نوشته ی ائلمان
